اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي کُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
: منوي اصلي :
صفحه اصلي وضعيت من در ياهو پست الكترونيك پارسي بلاگ
ورود به مدیریت درباره من
: درباره خودم :
يا زهرا[9]وبلاگ اختصاصي شهيد حاج حسين خرازي، فرمانده لشکر 14 امام حسين (ع)، با پشتيباني کانون فرهنگي ورزشي بسيج نورباران اصفهان. اميد است که مورد رضايت حضرت حق قرار گيرد...
: پيوندهاي روزانه :
فرياد فلسطين [18]شهدا [13]شهيد حجت الاسلام و المسلمين رداني پور [22]ايران اسلام [29]قمه زني سنت يا بدعت؟ [28]هجرت از بلاگفا [28]هيئت مکتب المهدي [18]جمعه هاي سوت و کور [29]يا حسين [30]زيباترين شکيب [31]واحد علمي کانون نورباران [27]ريحان [26]اندکي صبر سحر نزديک است! [23]واحد سياسي کانون نورباران [32][آرشيو(14)] : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : شهيد حاج حسين خرازي[6]خاطراتي از شهيد[1]آلبوم عکس شهيد[1]سخنان حاج حسين[1] : آرشيو يادداشت ها : مناسبتها : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : ***برای شادی روح شهدا صلوات*** www.irLearn.com پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه ما صاحبی داریم برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید + يه خاطره: سهشنبه 28 خرداد 1387 ساعت 7:12 عصر ديدمش روي تپه سبز رنگ زيبايي، که گلهاي شقايق و لاله هاي سرخ رنگ، همراه با چشمه اي زلال و روان، اطرافش رو گرفته بودند، ايستاده بود و به آسمان آبي رنگ نگاه مي کرد. لبانش باز و بسته مي شد. ذکر مي گفت، مثل هميشه. چهره اش نوراني بود با لبحندي بر لب. هميشه با ديدنش شاد مي شدم. جلو رفتم وسلام کردم. گفت: سلام. گفتم: به چي نگاه مي کني؟ گفت: به افق. گفتم: چه چيزي را در اون مي جويي؟ گفت: رفتن به اوج را. گفتم: مدت هاست که اينجا ايستاده اي! خسته نمي شي!؟ گفت: پرواز زيباست. گفتم: چرا پرواز؟ سکوت کرد و افق را مي نگريست. گفتم: چرا شما با بقيه اينقدر فرق مي کنيد؟ گفت: چرا شما مثل ما نمي شيد؟ گفتم: بد جوري توقفس دنيا اسير شدم. گفت: خواستن، توانستن است. جانماز سبز رنگشو از جيبش بيرون آورد رو به قبله، رو به افق باز کرد.تسبيح تربت و عطر کوچکي، همراه با مهر تربتي که نام حسين شهيد(ع) رو اون نوشته شده بود. گفتم: هنوز وقت نماز نشده. نگاهم کرد و لبخند زد. بعد رو به قبله يک دست رو بلند کرد و گفت: الله اکبر. آستين خالي دست ديگرش، با نسيم به اين طرف و آن طرف مي رفت. حاج حسين خرازي آخرين نماز شهادتش بود... برگرفته از نامه خانم اعظم صالحي نوشته شده توسط : يا زهرا نظرات ديگران [ نظر] :لیست کامل یاداشت ها : [28/3/1387- 7:12 ع] يه خاطره:[8/3/1387- 11:36 ص] سخنان حاج حسين[29/2/1387- 7:9 ع] سخنان حاج حسين[14/2/1387- 1:45 ع] مختصري از زنگينامه[14/2/1387- 11:36 ص] پيام آقا[14/2/1387- 11:19 ص] عکس هاي فردي[8/2/1387- 2:13 ع] فقط يک خراش کوچک[8/2/1387- 2:0 ع] در توصيف شهيد چنين گفته اند:[آرشيو شده ها]
: لوگوي دوستان من :
: فهرست موضوعي يادداشت ها : شهيد حاج حسين خرازي[6]خاطراتي از شهيد[1]آلبوم عکس شهيد[1]سخنان حاج حسين[1] : آرشيو يادداشت ها : مناسبتها : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : ***برای شادی روح شهدا صلوات*** www.irLearn.com پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه ما صاحبی داریم برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید
: فهرست موضوعي يادداشت ها :
مناسبتها
: نوای وبلاگ :
www.irLearn.com
وبلاگ قالب
وبلاگ حب الحسین اجننی
وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند
وبلاگ شلمچه
ما صاحبی داریم
برای سفارش قالب به دو
وبلاگ اول می تونید
سر بزنید
+ يه خاطره:
ديدمش روي تپه سبز رنگ زيبايي، که گلهاي شقايق و لاله هاي سرخ رنگ، همراه با چشمه اي زلال و روان، اطرافش رو گرفته بودند، ايستاده بود و به آسمان آبي رنگ نگاه مي کرد. لبانش باز و بسته مي شد. ذکر مي گفت، مثل هميشه.
چهره اش نوراني بود با لبحندي بر لب. هميشه با ديدنش شاد مي شدم. جلو رفتم وسلام کردم.
گفت: سلام.
گفتم: به چي نگاه مي کني؟
گفت: به افق.
گفتم: چه چيزي را در اون مي جويي؟
گفت: رفتن به اوج را.
گفتم: مدت هاست که اينجا ايستاده اي! خسته نمي شي!؟
گفت: پرواز زيباست.
گفتم: چرا پرواز؟
سکوت کرد و افق را مي نگريست.
گفتم: چرا شما با بقيه اينقدر فرق مي کنيد؟
گفت: چرا شما مثل ما نمي شيد؟
گفتم: بد جوري توقفس دنيا اسير شدم.
گفت: خواستن، توانستن است.
جانماز سبز رنگشو از جيبش بيرون آورد رو به قبله، رو به افق باز کرد.تسبيح تربت و عطر کوچکي، همراه با مهر تربتي که نام حسين شهيد(ع) رو اون نوشته شده بود.
گفتم: هنوز وقت نماز نشده.
نگاهم کرد و لبخند زد. بعد رو به قبله يک دست رو بلند کرد و گفت: الله اکبر.
آستين خالي دست ديگرش، با نسيم به اين طرف و آن طرف مي رفت.
حاج حسين خرازي آخرين نماز شهادتش بود...
برگرفته از نامه خانم اعظم صالحي
نوشته شده توسط : يا زهرا
نظرات ديگران [ نظر]
[28/3/1387- 7:12 ع] يه خاطره:[8/3/1387- 11:36 ص] سخنان حاج حسين[29/2/1387- 7:9 ع] سخنان حاج حسين[14/2/1387- 1:45 ع] مختصري از زنگينامه[14/2/1387- 11:36 ص] پيام آقا[14/2/1387- 11:19 ص] عکس هاي فردي[8/2/1387- 2:13 ع] فقط يک خراش کوچک[8/2/1387- 2:0 ع] در توصيف شهيد چنين گفته اند:[آرشيو شده ها]