اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي کُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

 مختصري از زنگينامه - شهيد حاج حسين خرازي

+ مختصري از زنگينامه

شنبه 14 ارديبهشت 1387 ساعت 1:45 عصر

تولد


حسين در روز جمعه در روزي که مزين به نام يوسف زهرا(س) است  وماه محرم، ماه پيروزي خون بر شمشير و در سال 1336 ديده به جهان گشود و در خانواده اي بسيار آگاه ومتقي بزرگ شد و به واسطه ي خانواده اي که داشت  به دبستاني با معلمان معتقد و متدين فرستاده شد و از همان کودکي با پدرش به مسجد محله خود مسجد سيد مي رفت و به خاطر صداي صاف و پر طنيني که داشت، اذان گو و مکبر مسجد شد.



بهترين تک تير انداز


اصفهاني بود، دوتا برادرهايش، يکي در دانشگاه تهران و يکي در دانشگاه اصفهان دانشجو بودند، او هم قبول شده بود، دانشگاه شيراز، اما حقوق پدرش کفاف هر سه يشان را نمي داد. به خواست پدر سربازي رفت تا سال بعد کنکور دهد و همان اصفهان قبول شود. اين طوري خرج پدرش هم کمتر شود.


توي پادگان در سربازي با چند تا از دوستانش قرآن مي خواندند که سرهنگ آمد ، فکر کرد جلسه گذاشته اند. سرشان داد زد. حسين ناراحت شد. گفت: ما فقط داشتيم قرآن مي خوانديم. اما سرهنگ گفت بايد خودت رو به ستاد معرفي کني و بعد هم با اينکه بهترين تک تيرانداز بود، براي تنبيه، فرستادنش عمان تا عضو گروه هاي سرکوب شورشيان ظفار عمان باشد و نام شاه به عنوان قدرت نظامي منطقه تثبيت شود.



بعد از انقلاب


وقتي  انقلاب شروع شد، او هم به فرمان امام پادگان را ترک کرد و 23 بهمن 57 رفت به کميته دفاع شهري اصفهان که بعد ها سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ناميده شد. همه کار مي کردند، تامين سوخت مردم، جمع آوري زباله، حفظ امنيت شهر و ... .


سر قضاياي گنبد و ترکمن صحرا و بعد، کردستان، در ماه ها ي آخر سال 58 به همراه گروه 60 نفري که درست کرده بود و به تدريج به  "گروه ضربت" مشهور شد، به کردستان رفت.


عراق که حمله کرد، او هم رفت جنوب، مانده گار شد. گروه ضربت کم کم با افزايش نيرو هاي داوطلب به تيپ و در نهايت به لشکر 14 امام حسين(ع) تبديل شد. در اين مدت پيکر پاکش پذيراي بيش از سي ترکش شد. و در عمليات خيبر در منطقه طلاييه، دست راستش را يک ترکش بزرگ با خودش برد.



فرمانده فدا کار


در سراشيبي يک تپه بلند، چند آر پي جي جلوي ستون منفجر شد که در کمين کامل عراقي ها بود. حدود 100 نفر در معرض شهادت يا اسارت قرار گرفته بودند، حسين دستور عقب نشيني داد. خرازي از سمت چپ موقعيت نيروها، آتش آر پي جي را به طرف عراقي ها گرفته بود تا در پناه آن نيروها عقب بروند. رداني پور هم از سمت راست تپه با تيربار، همان کار حسين را مي کرد. سر و صورت حسين ومصطفي از شدت آتش و انفجار سياه شده بود و موهايشان پر از رمل هاي ريز و درشت بود.   


عروج


او با آنکه يک دست بيشتر نداشت ولي با جنب و جوش و تلاش فوق العاده اش هيچ گاه احساس کمبود نمي کرد و براي تامين و تدارک نيروهاي رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراواني مي کرد. در بسياري از عمليات ها حاج حسين مجروح مي شد. اما براي جلوگيري از تضعيف روحيه همرزمانش حاضر نمي شد به پشت جبهه انتقال يابد.


در عمليات کربلاي 5 زماني که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل روبرو شده بود، خود پيگير جدي اين کار شد، که در همان حال خمپاره اي در نزديکيش منفجر شد و روح عاشورايي او به ملکوت اعلي پيوست و اين سردار بزرگ در روز جمعه که مزين به نام يوسف زهرا(س) است در هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهي ماوا گزيد.


 


 


منبع:ويزه نامه تولد دل-گروه منتظران مهدي دانشگاه يزد


نوشته شده توسط : يا زهرا

نظرات ديگران [ نظر]


:لیست کامل یاداشت ها  :